تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 9 تیر ماه سال 1389

مدیریت زمان مهارتی است که در پروسه آموزشی و تربیتی خیلی از کشورها و جوامع وجود ندارد. در جوامع مصرفی که نیازی به خلاقیت و کار نیست و تولید (تولید به معنای تولید کالاهای مادی و کالاهای فکری) وجود ندارد زمان بی ارزش است. این را حتی می توان در جامعه آمریکا هم در افراد مختلف و در خرده فرهنگها  مشاهده کرد. از طرفی در جوامع و فرهنگهایی که کار اصالت دارد و نتیجه و کیفیت آن مهم نیست و انسان ابزار انجام کار است هم زمان به گونه ای بی ارزش است زیرا زمان ظرف انجام کار است . در هر دو گونه این دیدگاه ها یا فرهنگ ها ( ترجیح می دهم مثالی از این گونه خرده فرهنگها نیاورم) انسانها  عموما دارای شخصیتهای مستقلی نیستند و در محیط رقابتی و پرکار ترجیح می دهند درون خرده فرهنگ خود بمانند و از امکانات جامعه آزاد جهت پیشبرد فرهنگ خود استفاده کنند در واقع این خرده فرهنگها فقط مواردی از جامعه آزاد را اقتباس می کنند که در جهت منافع خرده فرهنگشان باشد. این را باز هم می توان در برخی خرده فرهنگهای موجود در امریکا مشاهده کرد. همه اینها مقدمه ای بود بر اینکه مدیریت زمان اصلی ترین ابزار زندگی در جوامع آزاد و محیط کاری رقابتی است. خوشبختانه مهارت مدیریت زمان تا حد زیادی اکتسابی است و می توان در مقاطع مختلف زندگی آن را آموخت.  

مشغول خواندن کتاب ‌‌Black Swan هستم (در اتوبوس و مترو ). خواندن کتاب را توصیه می کنم . در صورت امکان در مورد این کتاب و ایده نویسنده در مورد احتمالات و پیش بینی پدیده ها می نویسم ضمن اینکه فردا احتمالا بتوانم نویسنده کتاب را ملاقات کنم.

سه شنبه 8 تیر ماه سال 1389

جایی می خواندم که ابراهیم گلستان می‌گوید وطن یک فرمول است در ذهن آدم‌ها. خوب است که آدم‌ها قادر باشند وطن را هر جا خواستند تعریف کنند و جایی خواندم که محمود درویش می گوید:  تبعید فقط یک جغرافیا نیست، من هر جا که باشم تبعید را بر دوش می‌کشم، همچنان که وطنم بر دوشم است. یادم رفته بود همه قهرمانان کودکی های من آدمهای بی وطنی بودند.  

 

دوشنبه 7 تیر ماه سال 1389

این مطلب رو قبلا جایی در وب از این وبلاگ و به واسطه این وبلاگ  نقل کرده بودم. امروز به طور تصادفی دوباره دیدمش . اینجا هم دوباره نقلش می کنم:  

 

میفهمم راجع به اینکه سرزمین نداری چی میگی ٬ میفهمم راجع به اینکه دیگه نمیتونی یه کسایی و یه چیزایی و یه نزدیکایی رو تحمل کنی چه حسی داری ٬ میفهمم هنوز با خودت درگیری که یه سری مسؤولیت‌هاتو اینجا جا گذاشتی . میدونی ٬ ما خودمون خودمونو اذیت و سرزنش میکنیم ٬ اما یه چیزی هست اونم اینکه نباید بذاری چیزایی که برات مهمن ٬ تو مرور زمان ٬ تو کلیشه‌های زندگی آدمای دور و برت حل بشن . نمیگم خودتو اذیت کن ٬ اما نخواه مثل آدما باشی و فراموش کنی . تو دیوونه‌ی دوست داشتنی ‌ای هستی ٬ خدا رو هم چه دیدی ٬ شاید یه روزی یه جایی تو یه شهری ٬ دهی ٬ بیابونی ٬ دشتی ٬ جایی که نمیدونم چیه برای گوسفندات نی زدی .  

 

 

شنبه 5 تیر ماه سال 1389

یکی از سوالاتی که از بدو ورود به اینجا از من می پرسند این است که چرا پزشکی را رها کرده و وارد دنیای جدیدی شدم : ریاضیات . دیروز هم بعد از ارائه نتایج مقدماتی کار هایم در دانشگاه جرج تاون (اولین سخنرانی من در خارج از دانشگاه خودم) خیلی از دانشجوها تعجب کرده بودند که من از رشته پزشکی چرا به این رشته جدید آمده ام...... 

نکته اینجاست که خیلی از آدمها علاقه ای به دنبال کردن ایده آلهایشان را ندارند و این چیزی بود که من را برای خیلی آدمها موجود عجیبی جلوه می دهد. من دقیقا همان جایی هستم که از کودکی رویایش را داشتم. دیروز برای اولین بار فهمیدم که سطح دانش من درباره پزشکی و بیولوژی و نگاه جدید به آنها چقدر زیاد شده در این کمتر از یک سالی که اینجا بوده ام. چیزی که برای من عادی شده این است که خیلی از آدمهای دور و بر زندگی خود را بر اساس جبر حاکم انتخاب کرده اند و گرفتن یک مدرک دکترا تمام ایده آل آنهاست یا حتی استاد دانشگاه شدن در یک دانشگاه آمریکایی.... چیزی که من از آن لذت می برم لذت درک مسائل علمی است و زیاد فرقی نمی کند که در چه جایگاهی باشم. هنوز کنجکاویهای کودکی و حس آموختن در من زنده است چیزی که در خیلی ار ادمهای دور و بر من مرده و زندگی علمی برای گذران زندگی ایده آل آنهاست.  

خیلی خوشحالم که روی پروژه ای کار می کنم که مطمئن هستم در آینده درک بهتری از بیماریهایی مثل سرطان و آلزایمر و درمان آنها برای ما فراهم می کند. این قولی بود که به یکی از بیمارانم دادم و شاید این دقیقا مرتبطترین زمینه تحقیقاتی بود درباره این قول.... 

آدمها با رویاهایشان زنده اند و زندگی با آدمها معنی پیدا می کند.  درک اینکه سلول چطور تصمیم می گیرد خود را بخورد از منظر معادلات ریاضی و دانش بالینی و بیولوژی و درک سیستم تصمیم گیری سلول برای من به معنای بودن در لبه پیشرفت علم و مفید بودن در پیشبرد علم است.... چیزی که رویای کودکی بود.... باید گاهی رویاها را نوشت تا یادمان نرود... 

 

 

رودخانه من: جایی برای گذران تنهایی ها و فکر کردن.

جمعه 4 تیر ماه سال 1389

مهم ترین چیزی که در این چند ماه یاد گرفتم طرز نگاه به مسائل علمی است. نگاهی جامع و کلی نگر و نگاهی ریاضی وار به مسائل بیولوژیک. این نگاه جامع هر چند پیچیده است اما  در عین حال  ساده ترین نگاهی است که می توان به این دست مسائل داشت. 

چنین نگاهی به مسائل اصلی حیات هم ساده ترین نگاه به زندگی است. به عبارت دیگر کشف قوانین کلی حیات بدون گم شدن در جزییات فراوان آن جامع ترین و ساده ترین روش درک زندگی است. امروز بعد از ارائه نتایج کارم در اینجا به یاد چیزهایی که در اینجا آموختم افتادم و اینکه آدمی چقدر می تواند با درک قوانین کلی حیات در پیچ و خم زندگی گم نشود. یکی از این قوانین که همیشه توسط یکی از بهترین دوستانم در ایران تکرار می شود( حتی در تماس تلفنی آخرش هفته پیش ) این است که همه چیزهای ارزشمند در دنیا کمیابند و برای رسیدن به آنها راه سختی را باید پیمود. راست می گوید سهراب: گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من اموخته است...... 

 

 

چهارشنبه 2 تیر ماه سال 1389

 

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست   

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

به غنیمت شمر‌ای دوست دم عیسی صبح  

تادل مرده مگرزنده کنی کاین دم از اوست   

 

 

کوچه پس کوچه های جرج تاون

چهارشنبه 2 تیر ماه سال 1389

کار جوهر آدمی است خصوصا اگر آدمی کار خود را دوست داشته باشد. امروز تا آخر وقت با کارولین در آزمایشگاه مشغول کشت سلول های سرطانی بودیم. من از آزمایشات امروز نه پولی دریافت می کنم و نه قرار است مقاله ای به نام من چاپ شود. کار با این سلولها را هم خیلی زود یاد گرفتم و مطلب جدیدی برای یاد گیری در این پروسه وجود ندارد اما من به این کار عشق می ورزم و این هم دلیلی ندارد و شاید از خصوصیات فردی من باشد. کاری را که دوست داریم از انجامش خسته نمی شویم و از انجام آن لذت می بریم. این دقیقا مثل کار بخیه زدن جراحت بیماران در بخش جراحی و تعویض پانسمان هست که از انجام آن لذت می بردم و حتی اگر ساعتها هم طول می کشید خسته نمی شدم. در کار تحقیقاتی خودم هم  وقتی که قسمتهای مختلف پازل مسئله را کنار هم می چینم و به نتیجه می رسم لذت می برم و خسته نمی شوم گاهی باید برای قسمتی از پازل بیش از ۳۰ مقاله را با دقت خواند و تحلیل کرد و گاهی چاپ مقاله جدیدی کل مسئله را به هم می زند اما سعی دوباره در کامل کردن این پازل لذت بخش است. وجود آدم و جریان زندگی در کار زنده می ماند اگر عاشق کاری باشیم که انجامش می دهیم........  

 

شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.   

                                                                                 جبران خلیل جبران

 

سه شنبه 1 تیر ماه سال 1389

 احسان از اصفهان به رسم قدیم و عادت مالوف برایم گز فرستاده و قطعه شعری ممهور به مهر نظام پزشکی و  ارسال گز از اصفهان به هر آن کجا که من هستم نشان از ارادت اوست که این از رسوم مردمان آن دیار نیست .

 دانشگاه جرج تاون و خیابانهای اطرافش را دوست دارم . اینجا زندگی جریان ملموس تری دارد. خانه های کوچک و زیبا به سبک خانه های اروپایی و خیابانهایی شلوغ و زنده اما ساکت و آرام. 

دانشگاه اینجا محیط جدی تری دارد و از همه مهم تر وجود مرکز پزشکی در دانشگاه که باعث شود دانشگاه همیشه پر از آدمهای مختلف باشد.   

مهمانی خانه الیزابت هم به آشنایی با آدمهای جدیدی منجر شد. مثل ویکتور و گیفتی که آدمهای جالبی بودند با بچه هایشان و فرصتی دست بدهد برای دیدن آنها باید به ویرجینای غربی بروم.  

زندگی آدمهایی را که باید ببینی در مسیر آدم قرار می دهد و لازم نیست دنبال آنها بگردی.   

 

گفت لقمان صبر هم نیکو دمیست

که پناه و دافع هر جا غمیست

صبر را با حق قرین کرد ای فلان

آخر والعصر را آگه بخوان

صد هزاران کیمیا حق آفرید

کیمیایی همچو صبر آدم ندید

 

 

 

ماهی های حوضچه مرکز پزشکی دانشگاه جرج تاون

دوشنبه 31 خرداد ماه سال 1389

 

 قرار به نوشتن نبود. برای ننوشتن دلیل زیاد هست و برای نوشتن انگیزه کم. فکر کنم از زمان ورود به سرزمین جدید این سومین وبلاگ من است که دو مورد قبلی را ادامه ندادم .  

اینکه باید نوشت یا ننوشت سوال مهمی بود.... در واشینگتون دی سی مهمان الیزابت هستم. الیزابت نظر من را نسبت به خیلی چیزها عوض کرد. مثلا اینکه باید دوباره بنویسم. اینجا در خیابان چهاردهم شمال غربی جایی در نزدیکیهای کاخ سفید مهمان ایزابت هستم که خویشاوند  

رییس جمهور آمریکاست . البته خویشاوند رییس جمهور آمریکا بودن در اینجا مزیتی ندارد. این را از زندگی ساده الیزابت می توان فهمید. اینجا در خانه الیزابت با تمام سادگیهایش خیلی چیزها هست که لازم بود بدانم و ببینم. مثل امید و سرسختی و مهربانی و لبخند.  

خانه شماره ۵۰۵ خیابان سبز را در بلکسبرگ برای همیشه ترک کردم با تمام خاطراتی که داشتم از خیابان سبز و سکوتش. خانه شماره ۵۰۵ خیابان سبز برای من خیلی چیزها داشت که دوستشان داشتم. مثلا سکوتش و تنهاییهایش که ذهن آدم را می برد به خیلی جاها.  

این کمتر از یک سالی که اینجا بودم آدمهای زیادی دیدم و دوستان خوبی داشته ام. سفر زیاد رفته ام و روزهای خوب و روزهای بد زیادی داشته ام. نگاه دوباره داشته ام به خودم و گذشته و نیم نگاهی به آینده. مثلا همین دو هفته قبل بردیا را دیدم . دقیقا قبل از این بار فقط یک بار هم را دیده بودیم . دو سال قبل روز گرم تابستانی بام تهران. هر دو پزشک بودیم و جوان و هر دو به فکر رفتن. دو سال گذشت و هر دو همان جاهایی هستیم که می خواستیم و هنوز کلی رویا داشتیم در دومین دیدار. رویا که نه. چیزی شبیه امید .  

الیزابت دوست دارد فارسی یاد بگیرد و من دوست دارم عربی یاد بگیرم و اسپانیولی .... تصمیم گرفتم بنویسم که یادم نرود گذشته ها را و فارسی را و خیلی چیزهای دیگر را......... 

اسم وبلاگ را یادداشت های یک پزشک گذاشتم به یاد گذشته ها و به یاد رویاهای کودکی. 

این مدت خیلیها ای میل زده بودند که بنویسم باز . مثل صادق که پدر شده الان. فارسی نوشتن و حرف زدن را حتی اگر تنها دوستانی فارسی زبان داشته باشی باید قدر دانست.  بماند که گلایه از آن سرزمین زیاد است و همه چیزهای مربوط به آن که نباید به آنها فکر کرد. خیلی چیزها را ما نمی توانیم عوض کنیم. اما به قول الیزابت : رویاهایت را فراموش نکن.......

 

  

دانشگاه جرج تاون- جایی که دوستش دارم.

<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9