چند روز پیش کنار بوتههای گوجه فرنگی که کاشتهام یک سکه ۲۵ سنتی پیدا کردم. صاحب خانه ( و هم خانه) من روزهای اول به من میگفت که گاه گاه سکههای ۲۵ سنتی و ۱ سنتی در خانه و اطراف آن پیدا میکنی، و ظرف شیشهای را نشان داد که پر از این سکهها بود. میگفت که سکهها از طرف پدر و خواهرش هست که سالها قبل به خاطر سرطان فوت کرده اند. او از نظر عاطفی خیلی به آنها وابسته هست و هنوز هم وقتی از آنها یاد میکند گریه میکند. من هم گاه گاه این سکّهها را پیدا میکنم بدون اینکه سکهها از جایی آماده باشند . شاید به نظر مسخره باشد آنگونه که ما هر دو فکر میکنیم گاهی. بدون در نظر گرفتن اینکه این موضوع چقدر غیر منطقی باشد، ما یافتن این سکهها نشانه خوبی میبینیم. در واقعه همه اتفاقات زندگی هم نشانههایی هستند که شناخت زبانی که بتواند این نشانهها را رمز گشائی کند نیاز بسیار به رنج و کار فراوان دارد. هر آدمی، هر نفسی، هر اتفاقی نشانه است. کاش میشد زبان این نشانهها را آموخت...






