تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391

چند روز پیش کنار بوته‌های گوجه فرنگی که کاشته‌ام یک سکه ۲۵ سنتی پیدا کردم. صاحب خانه ( و هم خانه) من روزهای اول به من میگفت که گاه گاه سکه‌های ۲۵ سنتی و ۱ سنتی در خانه و اطراف آن پیدا میکنی‌، و ظرف شیشه‌ای را نشان داد که پر از این سکه‌ها بود. می‌‌گفت که سکه‌ها از طرف پدر و خواهرش هست که سالها قبل به خاطر سرطان فوت کرده اند. او از نظر عاطفی خیلی‌ به آنها وابسته هست و هنوز هم وقتی‌ از آنها یاد می‌کند گریه میکند. من هم گاه گاه این سکّه‌ها را پیدا می‌کنم بدون اینکه سکه‌ها از جایی‌ آماده باشند . شاید به نظر مسخره باشد آنگونه که ما هر دو فکر می‌کنیم گاهی. بدون در نظر گرفتن اینکه این موضوع چقدر غیر منطقی‌ باشد، ما یافتن این سکه‌ها نشانه خوبی‌ میبینیم. در واقعه همه اتفاقات زندگی‌ هم نشانه‌هایی‌ هستند که شناخت زبانی که بتواند این نشانه‌ها را رمز گشائی کند نیاز بسیار به رنج و کار فراوان دارد. هر آدمی‌، هر نفسی، هر اتفاقی نشانه است. کاش میشد زبان این نشانه‌ها را آموخت...



   اگر اشیا همین بودی که پیداست،         کلام مصطفی کی آمدی راست؟
  که با حق سرور دین گفت: الاهی،        به  من بنمای اشیا  را  کماهی.     (عطار)

یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1391
آدم ها  به رفتار آدم‌ها واکنش نشان میدهند، بیشتر آدم‌ها آینه وار عمل میکنند، بدی‌ها و کج رفتاری‌های آدم‌ها را دوباره به همان شیوه منعکس می‌‌کنند. شاید تاثیر تجربیات منفی‌ در ناخود آگاه ما قابل کنترل نباشد، اما بهترین شیوه برای گریز از اثر آینه‌ای مثل شیشه بودن است، می‌ توان  کجیها را جدی نگرفت و مثل شیشه اثری نپذیرفت.


یکشنبه 6 فروردین ماه سال 1391

بهار با منشور رنگ رنگش با باران‌های گاه گاهش آمده است. در جنگل حس زندگی‌ زنده شده است و اعجاب انگیز است که طبیعت بدون چرا راه زندگی‌ پیش می‌گیرد و گیاه خردسال از طعنه سنگ روی ساقه‌اش شکوه نمی‌‌کند و شکوفه‌های گیلاس از سر آمدن بهار خوف ندارند. انسان در جستجوی معنا گاه گمراه شهر می‌‌شود ، دریغا که زندگی‌ در جنگل جاری است.

 

 

آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ

چوگان زلف دیدی، چون گوی دررسیدی

از پا و سر بریدی، بی پا و سر به رقص آ

تا چند وعده باشد، وین سر به سجده باشد

هجرم ببرده باشد، رنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی، گوید مرا فلانی

کی «بی‌خبر» فنا شو، وی «باخبر» به رقص آ


حضرت مولانا


یکشنبه 23 بهمن ماه سال 1390

والدن نام کتابی‌ از هنری دیوید ترو فیلسوف آمریکایی است که در سال ۱۸۵۴ نوشته شد. این کتاب شرح دورانی است که ترو در جنگل و در تنهایی گذراند. خانه قدیمی‌ هیلتون‌ها جایی‌ میان هیچ کجا قرار دارد، سال ساخت  آن گونه که جستجو کردم بیش از ۱۵۰ سال پیش است، گر‌ چه چند بار باز سازی شده اما ساختار کلی‌ آن حفظ شده است. این خانه شباهت بسیاری به خانه تام سایر در رمان مارک تواین دارد. از طرفی‌ شباهتی‌ هم به خانه توصیف شده در فیلم پری دارد، خانه‌ای که صفا و اسد در آن گذران زندگی‌ می‌‌کردند در جایی‌ به نام دره چنار. ۲ گربه، ۲ سگ‌، تعداد زیادی گوزن ، تعداد زیادی "ماهیهای عشق نور" اینجا با من هستند. کمی‌ دور تر همسایه ما اسب‌هایی‌ هم دارد .....آسمان اینجا در شب‌های غیر ابری تابلو کهکشان راه شیری است. زبان سگ‌ها را زود یاد گرفتم و دوستی‌ پایداری با آنها دارم، زبان گوزن‌ها اما کمی‌ وقت بیشتری می‌طلبد خصوصأ در سرمای زمستانی اینجا که آنها را کمتر به اطراف خانه می‌کشاند. والدن به معنی‌ "در جنگل" هست. جبران خلیل جبران شعر طولانی‌ نوشته با عنوان "المواکب" که گفتاری  به شکل " در جنگل" در آن تکرار می‌‌شود و شباهت بسیاری به نی‌‌ نامه مولانا دارد..."در جنگل" شرح تجربیات و سیر آفاق و انفس در خانه قدیمی‌ هیلتون‌ها در جایی‌ میان هیچ جاست....

اولین چیزی که در جنگل یاد گرفتم، هم سویی با مسیر حیات است، مثل درختهای قد بلند اینجا که در مقابل باد خم میشوند ، همسو میشوند اما نمیشکنند....درختها می‌دانند که باد را سببی است ، پذیرایش میشوند با صبر اما همیشه ایستاده اند.



آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم


مولانا     
                                 
سه شنبه 4 بهمن ماه سال 1390

در کل منطقه فلوید فقط یک چراغ قرمز وجود دارد و این خود گواه بافت روستایی و به دور از هیاهوهای معمول شهری است. صاحبخانه من چکیده ای از فرهنگ و تاریخ معاصر آمریکاست با توجه به سفرهایش و تجربیات یگانه اش. دیدن ترکیبی از فرد عاشق طبیعت و هنر و اهل گفتگو و آشنا با فرهنگ ایران  تقریبا اتقاق نادری در آمریکاست....در آمریکا گاهی احساس می کنم که معجزه کلام از صحنه زندگی حذف می شود...آدمها در پیچیدگیهای زندگی اینجا ساکت می شوند و این سکوت ناشی از سیر درونی آنها نیست...یادم می آید حسین منصوری فرزند خوانده فروغ فرخ زاد در جایی گفته بود : قسمتی از جادوی شاعران واقعی در صدای آنهاست...صاحبخانه من حرف می زنداز کودکیش و از نقاشی هایش و از عکسهایش و  این بیان و این کلام در این همه آدمهای تکراری و تکرار آدمها برای من غنیمتی است. در کل منطقه فلوید فقط یک چراغ قرمز وجود دارد و در همین منطقه متروک هم آدمهایی که یگانه باشند هم  وجود دارد.....خلق الانسان علمه البیان...............


یکشنبه 11 دی ماه سال 1390
از همه شبهای سال نو ایرانی و میلادی طی سالهای اخیر اکثر آنها را یا در آزمایشگاه بوده ام یا در بیمارستان یا درمانگاه یا در سفر. امسال هم موقع نوشتن این متن تنها موجود زنده حاضر در ساختمان تحقیقاتی دانشکده پزشکی دانشگاه جرج تاون هستم در نیمه شبی سرد... قصد نوشتن دوباره به علت تنگی وقت را نداشتم اما بعضی از دوستان خیلی محبت داشتند و بر خلاف انتظار من که اینجا خواننده ای ندارد حداقل کسانی هستند که این نوشته ها را دنبال می کنند. تصمیم گرفتم منظم تر بنویسم . نوشتن نوعی عبادت است فعالیتی که ذهن را از خود خود آدمی دور می کند و متوجه دنیای دیگری می کند (به نقل از یکی ز شخصیتهای فیلم پری)........سال ۲۰۱۱ سال پر باری بود از جهت تجربیات و شناخت جدیدی که نسبت به زندگی به من داد و از نظر دیدن و شناختن آدمهای جدید وکمیاب و جادویی....گاهی فکر می کنم نسبت به چیزی که این سرزمین جدید به من داده است زیاد شکرگزار نبوده ام. سعی کردم به هر جا می شد سر بزنم . اوایل سال پیش یکی از آدمهای دانشگاهی که همیشه فقط گاهی آرزوی دیدنش را داشتم من را به شام دعوت کرد با دانشجوهایش...باورش مشکل بود که به قول حافظ : شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا       بر منتهای همت خود کامران شدم.....سفر زیاد کردم و زیاد یادگرفتن. بعضی وقتها که سختیهای زندگی اینجا که سختیهای زندگی معمول بشری است زیاد می شود فقط به تجربیاتی فکر می کنم که به دست آوردم و به متناهی بودن زندگی با تمام پیچیدگیهایش....کم کم یاد گرفته ام که زندگی برای من پیچ و تابهای فراوانی دارد و گاهی برای رسیدن به چیزهایی باید به جاده های خالی و خاکی سر زد.  گاهی حتی با پاهای زخمی که به قول سهراب : گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است. گاهی آدمهایی را که باید ببینی می بینی بی تلاش و بی دلیل. سال گذشته بیش از هر زمانی ادبیات خواندم و دوباره سرزدم به مولوی بزرگ که آشنایی با او دنیا را با تفسیری جدید به من معرفی کرد. سال ۲۰۱۲ قول داده ام منظم تر بنویسم و خصوصا در مورد زندگی علمی در آمریکا و مشکلات و خوبیهایش شاید برای خیلی از آدمهایی که دغدغه های گذشته مرا دارند مفید باشد..........

((ایام از شما مبارک باد؛ ایام می آیند تا از شما مبارک شوند. مبارک شمایید.))

حضرت شمس


پنجشنبه 8 دی ماه سال 1390

هر چه زمان در اینجا گذشت من بزرگ تر شدم و اینجا کوچک تر...نمی دانم این انبساط و انقباض حاصل زندگی کوتاه من در آمریکاست یا نه..گاهی فکر می کنم زندگی اینجا با همه شتابش خیلی ساکن هست ...فعلا که سعی کرده ام تسلیم روزمرگی اینجا نشوم ..مدام به دنبال تجربه های جدیدم...حتی موقع قدم زدن کوچه های جدید را دوره می کنم.....اینجا یا هر جای دیگری از زمین و زمان با هر تعریفی که از زندگی داشته باشیم همیشه چیزی کم است و این حس کم بودن چیزی خود خودش مفهوم زندگی و تعریف سیال آن است. راست گفته بود سهراب: زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود....


سه شنبه 25 مرداد ماه سال 1390
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
فعل تو کان زاید از جان و تنت
همچو فرزندی بگیرد دامنت...
فعل توست این غصه های دم به دم

این بود معنای قد جف القلم


قانون جهانی‌ عمل و عکس العملبه طور دقیقی‌ در عالم جاریست هر چند گاهی‌ از چشمان جزئی نگر ما دور می‌‌ماند.


سالها پیش یکی‌ از نگهبان‌های دانشگاه مشغول اذیت و آزار یک بچه گربه کوچک بود، به التماسی ما هم گوش نمیداد و با پای راستش به زیر شکم گربه لگد میزد، گربه احتمالا تا پای مرگ رفت........دو سال بعد کشیک بخش جراحی بودم، پرستار زنگ زد که مریض اورژانسی تصادفی داریم، وارد اورژانس که شدم، صدای جیغ مریضی بلند بود، جیغهای دردناک... به مریض که نزدیک شدم همان نگهبان بود با ساق پای راست خرد شده در تصادف  موتور...........




شنبه 15 مرداد ماه سال 1390

نوشته یی پر محتوا از ملا صدرا، فرستنده شعیب فریادی از صالح آباد ایلام:


خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان اما بقدر فهم تو کوچک میشود و بقدر نیاز تو فرود می آید و بقدر آرزوی تو گسترده میشود و بقدر ایمان تو کارگشا میشود و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود و به قدر دل امیدواران گرم میشود...

یتیمان را پدر می شود و مادر، بی برادران را برادر می شود، بی همسرماندگان را همسر میشود، عقیمان را فرزند میشود، ناامیدان را امید می شود، گمگشتگان را راه میشود، در تاریکی ماندگان را نور میشود، رزمندگان را شمشیر می شود، پیران را عصا می شود و محتاجان به عشق را عشق می شود...
خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط :
اعتقاد، پاکی دل، طهارت روح و پرهیز از معامله با ابلیس...
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار...
و بپرهیزید از : ناجوانمردیهــا و ناراستی ها و نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در حقیقت یافت نمیشود
که به دروغ پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید؟

جمعه 14 مرداد ماه سال 1390
در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی است که اگر صد هزار عالم ملک او شود، که نیاساید و آرام نیابد. این خلق بتفصیل در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی [می کوشند] و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می کنند و هیچ آرام نگیرند، زبرا آنچه مقصود است به دست نیامده است.آخر معشوق را ((دلارام)) می گویند، یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر چون قرار و آرام گیرد؟ این جمله خوشیها و مقصودها چون نردبانی است. و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست، از بهر گذشتن است، خنک اورا که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوتاه شود و درین پایه های نردبان عمر خودرا ضایع نکند.

شنبه 1 مرداد ماه سال 1390
اینجا آدم به بلوغ می‌‌رسد.......................

پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1390

در خیابان ویسکانسین مثل خیلی‌ جاهای دیگه واشنگتن دی سی‌ بی‌ خانمانها کنار خیابان هستند، اکثرا سیاه پوستند. اما یک خانم سفید پوست هم هست که همیشه از ایستگاه فرندشیپ‌هایت سوار اتوبوس می‌‌شود و تا آخر جرج تاون می‌‌آید، چند کیسه دارد که لباسهایش در آن است . همیشه وقتی‌ از اتوبوس پیاده می‌‌شود در ویترین اولین مغازه نگاه میکند تا خودش را در شیشه آن ببیند و موهایش را مراتب کند. با خودش زیاد حرف میزند. داشتم فکر می‌کردم که مسیح در جایی گفته که خداوند هیچ گنجشکی را گرسنه نمیگذارد، چه برسد به آدمی‌. در حال شک و تردید بودم، دختری که جلوی من راه میرفت غذایی که از بالای خیابان خریده بود را به مرد سیاهپوست بی‌ خانمان گرسنه یی داد که برای خرید غذا از عابران پول می‌خواست....گنجشک‌ها بین شاخه‌های درختان خیابان ویسکانسین بازی میکردند.


دوشنبه 13 تیر ماه سال 1390

امروز چهارم ژولای هست، روزی که اینجا تعطیل است و همه روز استقلال آمریکا را جشن میگیرند. پارسال این روزها را دقیقا یادم هست همین جا بودم ، زمان با همهٔ کش آمدنش چه زود می‌گذرد. داشتم از مراسم روز استقلال می‌گفتم که در آمریکا مردم از هر فرصت کوچکی برای شادی استفاده میکنند، اینجا این قدر آدمها را مشغول کار می‌کند که گاهی ممکن است یادشان برود شادی کردن را، به همین خاطر از هر فرصتی استفاده میکنند برای شادی کردن. (ماهیت و چیستی شادی و اینکه اصلا شادی چیست را بحث نمیکنم).

امسال کار‌های عقب مانده مجال گشت و گذر در شهر را از من گرفته ، خیلی‌ کارهای زیادی هست که مانده هست، کوله باری از کارها................اما حتا گاهی زیر همین کوله بارها هم باید به زندگی‌ فکر کرد که زندگی همین ثانیه هست اگر بدانیم......


پنجشنبه 19 خرداد ماه سال 1390
طیّ دو هفتهٔ گذشته با خیلی‌ از آدم‌های قدیمی‌ که در زندگی‌ دیده‌ام صحبت کرده ام. آ دمها که از هم دور میشوند قدر هم را بیشتر می‌‌دانند. نکتهٔ مهم در صحبتهای همهٔ این دوستان قدیمی‌ بی‌ قراری آنهاست. من هم با آنها موافقم انسان موجودیست پویا، ایستادن همان مردگیست، خیلی‌ از احساسات ما خیلی‌ از بر داشت‌های ما از زندگی‌ محصول تقابل حسّ سکون و حرکت است. یادم می‌‌آید دبیرستان سر یکی‌ از کلاسها من برای یکی‌ از معلّمها نتیجه گیری کردم که جهان و انسان هر لحظه در حال آفریده شدن هست، یعنی‌ ما هر لحظه حیات خودمان رو از مبدأ هستی‌ میگیریم، ما هر لحظه آفریده می‌شویم، من در این لحظه با من قبلی‌ در لحظهٔ قبل فرق می‌کند. جالب بود که بعد ها فهمیدم همهٔ اینها چارچوب اصلی‌ برخی‌ نظریات ملا صدرا است. درک این نکته که حیات یک سیستم دینامیک هست و در حال حرکت، باعث میشود که دید ما نسبت به خیلی‌ پدیده‌ها عوض شود، من همیشه به این فکر می‌کنم که ۱۰۰ یا ۲۰۰ ساله دیگر همهٔ آدم هایی‌ که الان  هستند دیگر نیستند: نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر . حالا هر چه که ما با خود میبریم کنش‌ها و واکنش‌های ما نسبت به پدیده‌های حیات هست وگرنه در هر حال زندگی‌ ما را با خود خواهد برد....نزاع بر سر دنی دون مکن درویش..................

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1390

سال پیش حوالی همین روزها نوشتن در اینجا را شروع کردم. از یک سال پیش تا حالا خیلی‌ چیزها عوض شده، من دوباره برگشته‌ام به جرج تاون، شهری و دانشگاهی که یک جورهایی به من آرامش می‌‌دهد. قبلا هم گفته بودم که زندگی‌ بازی رودخانه مانندی است که ما را با خود می‌‌برد آنجا‌ها که میخواهد. پس اضطراب زندگی‌ احساس پوچی هست،پس فکر کردن به آینده‌های دور معنی‌ ندارد، فقط باید صبور بود و منتظر تا زندگی‌ خودش حرفهایش را بزند.آمدن به آمریکا حداقل به من نشان داد که در زندگی‌ فقط باید صبور بود و منتظر، گاهی وقت‌ها حتا می‌توان انتظار معجزه داشت. برای کسانی‌ که به روز مرگی عادت کرده اند خیلی‌ چیزهای زندگی‌ تعریف نشده هست، یعنی‌ زبان زندگی‌ جوری است که برای درکش باید خیلی‌ فضاهای مختلف را درک کرد، گاهی درک این فضاها نیاز به مشقت ، تنهایی‌ و تجربه‌های سخت دارد. درک زبان زندگی‌ و دانستن فیزیولوژی زندگی‌ به معنی‌ چیزی فراتر از آنچه که چشمهای ما می‌‌بیند، تنها وظیفه انسان است، که رودخانهٔ زندگی‌ را اضطراب معنایی ندارد.

دوشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1390

کمتر نوشتم چون پایان فصلی بود و آغاز فصل دیگری...... خیلی چیزها عوض شد در چند هفته اخیر و خیلی چیزها قرار است عوض شود..........باشد که در موج زندگی گم نشوییم......... از فردا دوباره می نویسم......



پنجشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1390

آقای ....... عزیز من خیلی منتظر میل شما شدم حتما سرتون شلوغه حتما ..........انجمن سینمای جوانو یادتون میاد . داشتم گشتی تو اینترنت میزدو که وبلاگتونو پیدا کردم خوشحالم که به موفقیتهایی که میخواستین رسیدین شاید احمد قاسمی هم با راننده تاکسی بودنش به اون چیزی   که میخواست برسه مگه راننده تاکسی " روی ماه خداوند رو ببوس " چش بود . مهم اینه که آدم ها تو هر موقعیتی که هستن به معنای واقعی آدم باشن و در جستجوی خود واقعی . دوست عزیز امیدوارم  روزی به علم واقعی دست پیدا کنی دلم برای همه بچها خیلی تنگ شده از هیچکس هیچ خبری ندارم  ...................................................

یکشنبه 28 فروردین ماه سال 1390

ملاصدرا می گوید: " ویرانه ایست این جهان! عمر، کفاف نمی دهد که آباد کنیم، غیرت رخصت نمی دهد که رها کنیم".....................

پنجشنبه 25 فروردین ماه سال 1390

 

سفر به استنفورد دانشگاهی با معماری استثنایی و شهری سبز و آب و هوایی همیشه دلپذیر و آدمهایی رنگارنگ تجربه خیلی مفیدی بود. نکته خیلی در ابتدا عجیب (اما طبیعی) برای من ارتباط تنگاتنگ این دانشگاه با صنعت هست. اکثر دانشجوهایی که با آنها حرف زدم در حال تاسیس شرکت یا در حال برنامه ریزی برای کار در شرکتی بودند. همانطور که در پستهای قبلی هم نوشتم سفر دید انسان را نسبت به خیلی از مسائل زندگی تغییر می دهد. دیدن آدمهای جدید و مکانهای جدید انسان را از روزمرگی نجات می دهد. حس می کنم جاهایی در آمریکا وجود دارد که امکان نو شدن هر روزه زندگی در آن بیشتر هست خیلی بیشتر از شهرهای کوچک. همیشه زندگی در اقیانوس بهتر از آبگیرهای کوچک است.....

 

 

 

  

   

 

 

 

 

یکشنبه 14 فروردین ماه سال 1390

صحبت کردن با بچه ها درباره DNA خیلی جالب بود دوباره. یاد دادن به کودکان لذت بخش ترین کار دنیاست و من مطمئن هستم که فارغ از هر گونه دغدغه های کاری معلمی بهترین شغل دنیاست. 

 

 

 

در لانگ ایلند نیویورک در یک روز بارانی به دیدن خانه جیمز واتسون یکی از کاشفان ساختار DNA رفتم. سفر همیشه تجربیات خودش را دارد. سفر همیشه خوب است . سفر خود زندگی است.  

 

 

  

 

 

 

 

سوال قدیمی که زندگی و کار علمی چه ارتباطی به هم دارند ذهنم را مشغول کرده بود. دوستی می گفت که همه آدمها برای کار علمی ساخته نشده اند. فکر می کنم درست می گفت چون با علاقه کارشان را دنبال نمی کنند و ته دلشان راضی نیستند. به همین خاطر به علم به دیده شغل می نگرند نه یک جستجوی دوست داشتنی. سوال من این بود که چرا پس خیلی از آدمهایی که دنبال کار علمی می روند سراغ مشاغل دیگری نمی روند؟ دوست دیگری می گفت شاید جاذبه شهرت و خیلی چیزهای دیگر آنها را به این سمت می کشاند. من فقط یک چیز را می دانم و آن این است که جیمز واتسون در نهایت همه کارهای علمی و شهرتش در خانه خودش است با تمام دغدغه های انسانیش. در انتهای روز شهرت و پول و هر آنچه از زندگی به دست آورده ایم بیرون خانه می ماند و انسان می ماند و خودش. انسان با دغدغه های انسانیش که اگر فراموش نشده باشند تنها پاسخ این دغدغه ها به قول اریک فروم عشق و کار است. اگر کار ما عاشقانه نباشد در انتهای روز باخته ایم.

   1      2      3      4      5    >>