مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 20 خرداد ماه سال 1390

اسد همیشه به من می گفت : موقع امتحان کفش های نوت رو بپوش . چرا ؟ - بپوش . دوباره...... چرا ؟ به خاطر کوزه به سرها . آخه مگه این کوزه به سر ها کی ان ؟

اسد فقط یک بار گفت که این کوزه به سر ها همون مولانا اند ، همون حضرت علی اند ، همون خیام اند  ، همون مسیح اند ، که این کوزه های آب ، همون معرفتشونه که توشه راهه و عشق به دیگران که به عنوان موسیقی متن همراهشونه . اونا به آگاهی رسیدن و جماعتی هم از میوه آگاهی اونها استفاده می کنن و خواهند کرد .


پری- داریوش مهرجویی



پنجشنبه 19 خرداد ماه سال 1390
طیّ دو هفتهٔ گذشته با خیلی‌ از آدم‌های قدیمی‌ که در زندگی‌ دیده‌ام صحبت کرده ام. آ دمها که از هم دور میشوند قدر هم را بیشتر می‌‌دانند. نکتهٔ مهم در صحبتهای همهٔ این دوستان قدیمی‌ بی‌ قراری آنهاست. من هم با آنها موافقم انسان موجودیست پویا، ایستادن همان مردگیست، خیلی‌ از احساسات ما خیلی‌ از بر داشت‌های ما از زندگی‌ محصول تقابل حسّ سکون و حرکت است. یادم می‌‌آید دبیرستان سر یکی‌ از کلاسها من برای یکی‌ از معلّمها نتیجه گیری کردم که جهان و انسان هر لحظه در حال آفریده شدن هست، یعنی‌ ما هر لحظه حیات خودمان رو از مبدأ هستی‌ میگیریم، ما هر لحظه آفریده می‌شویم، من در این لحظه با من قبلی‌ در لحظهٔ قبل فرق می‌کند. جالب بود که بعد ها فهمیدم همهٔ اینها چارچوب اصلی‌ برخی‌ نظریات ملا صدرا است. درک این نکته که حیات یک سیستم دینامیک هست و در حال حرکت، باعث میشود که دید ما نسبت به خیلی‌ پدیده‌ها عوض شود، من همیشه به این فکر می‌کنم که ۱۰۰ یا ۲۰۰ ساله دیگر همهٔ آدم هایی‌ که الان  هستند دیگر نیستند: نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر . حالا هر چه که ما با خود میبریم کنش‌ها و واکنش‌های ما نسبت به پدیده‌های حیات هست وگرنه در هر حال زندگی‌ ما را با خود خواهد برد....نزاع بر سر دنی دون مکن درویش..................

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1390

سال پیش حوالی همین روزها نوشتن در اینجا را شروع کردم. از یک سال پیش تا حالا خیلی‌ چیزها عوض شده، من دوباره برگشته‌ام به جرج تاون، شهری و دانشگاهی که یک جورهایی به من آرامش می‌‌دهد. قبلا هم گفته بودم که زندگی‌ بازی رودخانه مانندی است که ما را با خود می‌‌برد آنجا‌ها که میخواهد. پس اضطراب زندگی‌ احساس پوچی هست،پس فکر کردن به آینده‌های دور معنی‌ ندارد، فقط باید صبور بود و منتظر تا زندگی‌ خودش حرفهایش را بزند.آمدن به آمریکا حداقل به من نشان داد که در زندگی‌ فقط باید صبور بود و منتظر، گاهی وقت‌ها حتا می‌توان انتظار معجزه داشت. برای کسانی‌ که به روز مرگی عادت کرده اند خیلی‌ چیزهای زندگی‌ تعریف نشده هست، یعنی‌ زبان زندگی‌ جوری است که برای درکش باید خیلی‌ فضاهای مختلف را درک کرد، گاهی درک این فضاها نیاز به مشقت ، تنهایی‌ و تجربه‌های سخت دارد. درک زبان زندگی‌ و دانستن فیزیولوژی زندگی‌ به معنی‌ چیزی فراتر از آنچه که چشمهای ما می‌‌بیند، تنها وظیفه انسان است، که رودخانهٔ زندگی‌ را اضطراب معنایی ندارد.