پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 23 بهمن ماه سال 1390

والدن نام کتابی‌ از هنری دیوید ترو فیلسوف آمریکایی است که در سال ۱۸۵۴ نوشته شد. این کتاب شرح دورانی است که ترو در جنگل و در تنهایی گذراند. خانه قدیمی‌ هیلتون‌ها جایی‌ میان هیچ کجا قرار دارد، سال ساخت  آن گونه که جستجو کردم بیش از ۱۵۰ سال پیش است، گر‌ چه چند بار باز سازی شده اما ساختار کلی‌ آن حفظ شده است. این خانه شباهت بسیاری به خانه تام سایر در رمان مارک تواین دارد. از طرفی‌ شباهتی‌ هم به خانه توصیف شده در فیلم پری دارد، خانه‌ای که صفا و اسد در آن گذران زندگی‌ می‌‌کردند در جایی‌ به نام دره چنار. ۲ گربه، ۲ سگ‌، تعداد زیادی گوزن ، تعداد زیادی "ماهیهای عشق نور" اینجا با من هستند. کمی‌ دور تر همسایه ما اسب‌هایی‌ هم دارد .....آسمان اینجا در شب‌های غیر ابری تابلو کهکشان راه شیری است. زبان سگ‌ها را زود یاد گرفتم و دوستی‌ پایداری با آنها دارم، زبان گوزن‌ها اما کمی‌ وقت بیشتری می‌طلبد خصوصأ در سرمای زمستانی اینجا که آنها را کمتر به اطراف خانه می‌کشاند. والدن به معنی‌ "در جنگل" هست. جبران خلیل جبران شعر طولانی‌ نوشته با عنوان "المواکب" که گفتاری  به شکل " در جنگل" در آن تکرار می‌‌شود و شباهت بسیاری به نی‌‌ نامه مولانا دارد..."در جنگل" شرح تجربیات و سیر آفاق و انفس در خانه قدیمی‌ هیلتون‌ها در جایی‌ میان هیچ جاست....

اولین چیزی که در جنگل یاد گرفتم، هم سویی با مسیر حیات است، مثل درختهای قد بلند اینجا که در مقابل باد خم میشوند ، همسو میشوند اما نمیشکنند....درختها می‌دانند که باد را سببی است ، پذیرایش میشوند با صبر اما همیشه ایستاده اند.



آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم


مولانا     
                                 
سه شنبه 4 بهمن ماه سال 1390

در کل منطقه فلوید فقط یک چراغ قرمز وجود دارد و این خود گواه بافت روستایی و به دور از هیاهوهای معمول شهری است. صاحبخانه من چکیده ای از فرهنگ و تاریخ معاصر آمریکاست با توجه به سفرهایش و تجربیات یگانه اش. دیدن ترکیبی از فرد عاشق طبیعت و هنر و اهل گفتگو و آشنا با فرهنگ ایران  تقریبا اتقاق نادری در آمریکاست....در آمریکا گاهی احساس می کنم که معجزه کلام از صحنه زندگی حذف می شود...آدمها در پیچیدگیهای زندگی اینجا ساکت می شوند و این سکوت ناشی از سیر درونی آنها نیست...یادم می آید حسین منصوری فرزند خوانده فروغ فرخ زاد در جایی گفته بود : قسمتی از جادوی شاعران واقعی در صدای آنهاست...صاحبخانه من حرف می زنداز کودکیش و از نقاشی هایش و از عکسهایش و  این بیان و این کلام در این همه آدمهای تکراری و تکرار آدمها برای من غنیمتی است. در کل منطقه فلوید فقط یک چراغ قرمز وجود دارد و در همین منطقه متروک هم آدمهایی که یگانه باشند هم  وجود دارد.....خلق الانسان علمه البیان...............


یکشنبه 11 دی ماه سال 1390
از همه شبهای سال نو ایرانی و میلادی طی سالهای اخیر اکثر آنها را یا در آزمایشگاه بوده ام یا در بیمارستان یا درمانگاه یا در سفر. امسال هم موقع نوشتن این متن تنها موجود زنده حاضر در ساختمان تحقیقاتی دانشکده پزشکی دانشگاه جرج تاون هستم در نیمه شبی سرد... قصد نوشتن دوباره به علت تنگی وقت را نداشتم اما بعضی از دوستان خیلی محبت داشتند و بر خلاف انتظار من که اینجا خواننده ای ندارد حداقل کسانی هستند که این نوشته ها را دنبال می کنند. تصمیم گرفتم منظم تر بنویسم . نوشتن نوعی عبادت است فعالیتی که ذهن را از خود خود آدمی دور می کند و متوجه دنیای دیگری می کند (به نقل از یکی ز شخصیتهای فیلم پری)........سال ۲۰۱۱ سال پر باری بود از جهت تجربیات و شناخت جدیدی که نسبت به زندگی به من داد و از نظر دیدن و شناختن آدمهای جدید وکمیاب و جادویی....گاهی فکر می کنم نسبت به چیزی که این سرزمین جدید به من داده است زیاد شکرگزار نبوده ام. سعی کردم به هر جا می شد سر بزنم . اوایل سال پیش یکی از آدمهای دانشگاهی که همیشه فقط گاهی آرزوی دیدنش را داشتم من را به شام دعوت کرد با دانشجوهایش...باورش مشکل بود که به قول حافظ : شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا       بر منتهای همت خود کامران شدم.....سفر زیاد کردم و زیاد یادگرفتن. بعضی وقتها که سختیهای زندگی اینجا که سختیهای زندگی معمول بشری است زیاد می شود فقط به تجربیاتی فکر می کنم که به دست آوردم و به متناهی بودن زندگی با تمام پیچیدگیهایش....کم کم یاد گرفته ام که زندگی برای من پیچ و تابهای فراوانی دارد و گاهی برای رسیدن به چیزهایی باید به جاده های خالی و خاکی سر زد.  گاهی حتی با پاهای زخمی که به قول سهراب : گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است. گاهی آدمهایی را که باید ببینی می بینی بی تلاش و بی دلیل. سال گذشته بیش از هر زمانی ادبیات خواندم و دوباره سرزدم به مولوی بزرگ که آشنایی با او دنیا را با تفسیری جدید به من معرفی کرد. سال ۲۰۱۲ قول داده ام منظم تر بنویسم و خصوصا در مورد زندگی علمی در آمریکا و مشکلات و خوبیهایش شاید برای خیلی از آدمهایی که دغدغه های گذشته مرا دارند مفید باشد..........

((ایام از شما مبارک باد؛ ایام می آیند تا از شما مبارک شوند. مبارک شمایید.))

حضرت شمس


پنجشنبه 8 دی ماه سال 1390

هر چه زمان در اینجا گذشت من بزرگ تر شدم و اینجا کوچک تر...نمی دانم این انبساط و انقباض حاصل زندگی کوتاه من در آمریکاست یا نه..گاهی فکر می کنم زندگی اینجا با همه شتابش خیلی ساکن هست ...فعلا که سعی کرده ام تسلیم روزمرگی اینجا نشوم ..مدام به دنبال تجربه های جدیدم...حتی موقع قدم زدن کوچه های جدید را دوره می کنم.....اینجا یا هر جای دیگری از زمین و زمان با هر تعریفی که از زندگی داشته باشیم همیشه چیزی کم است و این حس کم بودن چیزی خود خودش مفهوم زندگی و تعریف سیال آن است. راست گفته بود سهراب: زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود....


یکشنبه 8 آبان ماه سال 1390
گرچه از شش جهت دچار توام

باز بی تاب و بی قرار توام

 
از تو هیچم سر فراغت نیست

هر چه آئینه ای غبار توام

 
ادب بندگی می‌آموزم

جلوه‌های خدای وار توام

 
تا در آغوش مرگ می‌لغزم

زنده می‌دارد انتظار توام

 
می فروشت حرام کرده به من

از ازل تا ابد خمار توام

 
اولین جلوه جنون منی

آخرین فرصت قمار توام

 
بوی زنجیر در مشام منی

نام گل بر لب بهار توام
 

کی وصال اختیار خواهی کرد؟

ای که مجبور اختیار توام

(هادی سعیدی کیاسری)



پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390
در وصالت چرا بیاموزم
در فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم
می گریزی ز من که نادانم
یا بیامیز یا بیاموزم
چون خدا با تو است در شب و روز
بعد از این از خدا بیاموزم
خاک پای تو را به دست آرم
تا از او کیمیا بیاموزم
آفتاب تو را شوم ذره
معنی والضحی بیاموزم
کهربای تو را شوم کاهی
جذبه کهربا بیاموزم
همچو ماهی زره ز خود سازم
تا به بحر آشنا بیاموزم
همچو دل خون خورم که تا چون دل
سیر بی‌دست و پا بیاموزم
در وفا نیست کس تمام استاد

پس وفا از وفا بیاموزم





سه شنبه 25 مرداد ماه سال 1390
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
فعل تو کان زاید از جان و تنت
همچو فرزندی بگیرد دامنت...
فعل توست این غصه های دم به دم

این بود معنای قد جف القلم


قانون جهانی‌ عمل و عکس العملبه طور دقیقی‌ در عالم جاریست هر چند گاهی‌ از چشمان جزئی نگر ما دور می‌‌ماند.


سالها پیش یکی‌ از نگهبان‌های دانشگاه مشغول اذیت و آزار یک بچه گربه کوچک بود، به التماسی ما هم گوش نمیداد و با پای راستش به زیر شکم گربه لگد میزد، گربه احتمالا تا پای مرگ رفت........دو سال بعد کشیک بخش جراحی بودم، پرستار زنگ زد که مریض اورژانسی تصادفی داریم، وارد اورژانس که شدم، صدای جیغ مریضی بلند بود، جیغهای دردناک... به مریض که نزدیک شدم همان نگهبان بود با ساق پای راست خرد شده در تصادف  موتور...........




شنبه 15 مرداد ماه سال 1390

نوشته یی پر محتوا از ملا صدرا، فرستنده شعیب فریادی از صالح آباد ایلام:


خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان اما بقدر فهم تو کوچک میشود و بقدر نیاز تو فرود می آید و بقدر آرزوی تو گسترده میشود و بقدر ایمان تو کارگشا میشود و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود و به قدر دل امیدواران گرم میشود...

یتیمان را پدر می شود و مادر، بی برادران را برادر می شود، بی همسرماندگان را همسر میشود، عقیمان را فرزند میشود، ناامیدان را امید می شود، گمگشتگان را راه میشود، در تاریکی ماندگان را نور میشود، رزمندگان را شمشیر می شود، پیران را عصا می شود و محتاجان به عشق را عشق می شود...
خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط :
اعتقاد، پاکی دل، طهارت روح و پرهیز از معامله با ابلیس...
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار...
و بپرهیزید از : ناجوانمردیهــا و ناراستی ها و نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در حقیقت یافت نمیشود
که به دروغ پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید؟

جمعه 14 مرداد ماه سال 1390
در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی است که اگر صد هزار عالم ملک او شود، که نیاساید و آرام نیابد. این خلق بتفصیل در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی [می کوشند] و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می کنند و هیچ آرام نگیرند، زبرا آنچه مقصود است به دست نیامده است.آخر معشوق را ((دلارام)) می گویند، یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر چون قرار و آرام گیرد؟ این جمله خوشیها و مقصودها چون نردبانی است. و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست، از بهر گذشتن است، خنک اورا که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوتاه شود و درین پایه های نردبان عمر خودرا ضایع نکند.

شنبه 1 مرداد ماه سال 1390
اینجا آدم به بلوغ می‌‌رسد.......................

دوشنبه 27 تیر ماه سال 1390

دوشنبه 27 تیر ماه سال 1390

نوشته زیر اثر آسو شجاعی هست که من سالها پیش خواندم، بسیار نکته نغز دارد و پر است از تجربیات شخصی‌ و ترکیبی‌ از افکار پیشرو انسانی‌، مطالعه آن را پیشنهاد می‌کنم........


هوالحق


 

سلوک برای رسیدن به معرفت حقیقی :

 

هدف: رسیدن به اوج ظرفیت وجودیمان ،به عنوان یک انسان ،در نزدیک شدن به خدا

یعنی تبدیل به همان کسانی شویم که باید باشیم .

"سالک بی غرض راه روشنایی" اصطلاح قشنگی است .

 

برای سلوک، سرخپوستها 5 مرحله پیشنهاد می کنند :

1.      تصمیم به سالک شدن و اصلاح بینش خود در مورد کل هستی

2.      انضباط و خویشتن داری وتلاش و نظم در بیادآوردن آموزشها و درونی کردن آموخته ها

3.      شکیبایی و وقت شناسی و تمرکز

4.      معرفت پیشه شدن

5.      آموختن روش" دیدن "و بینندگی

 

در اینجا باید با خیلی مفاهیم آشنا شویم :

1-ابرآگاهی : این حالت شما می توانید همه چیز را به یاد بیاورید حتی ...در مراتب بسیار لذت بخش آن حتی روز الست را و همان "پیمان روز اولین"و قولی که داده اید ....وقتی به ابرآگاهی می رسیم که تصمیم بگیریم جهان را درست بشناسیم .

برای تسلط بر آگاهی باید به سلسله حقایق زیر معتقد باشیم :

  * تمام اشیا پرتوی از لطف خدا هستند .پس در تمام آنها نشانه های خرد ، اعجاز و درسهای باارزشی را جستجو می کنیم که ما را به دانش حقیقی می رساند

  * رعایت مرز بین شناخته ، ناشناخته و ناشناختنی و درک کامل مفهوم تمام آنها

 

2-شناخته : تمام دانشی که در زندگی چه به طور موروثی و ناخودآگاه از جامعه کسب شده باشد ، چه خودمان با تحصیل علم و معرفت به آن رسیده باشیم ، شناخته های ما هستند . شناخته دانش درونی شده ماست که برایمان بدیهی به نظر می رسد و بر آن احاطه داریم .

 

3- ناشناخته : قلمرویی پوشیده در هاله ترس اما در دسترس و قابل کشف . مانند تمام علوم و فنونی که بلد نیستیم ولی می توانیم یاد بگیریم . خیلی از اطلاعاتی هم که در راه معرفت در مورد خودمان و هستی می بینیم در محدوده ناشناخته هستند . ناشناخته ، قابل درک و شناختنی است و انسان در رویارویی با آن در بهترین موقعیت خود است چون تمام استعدادها و خلاقیتش را شکوفا می کند .

ما باید با ترسیم ناشناخته با استفاده از دیدن مهار شده خویش آن را در دسترس ادراکمان قرار دهیم .

 

4-ناشناختنی : توصیف ناپذیر ، تعمق ناپذیر و غیر قابل دسترسی برای انسان .

حضرت علی (ع) در توصیف شناخت ذات خدا مثال بسیار زیبا و با ارزشی دارند که به وضوح موقعیت انسان در برابر ناشناختنی را به تصویر می کشد .

انسانی که به دریای "تلاش برای شناخت ناشناختنی" بپرد ، گیج و فرسوده می شود و در سرگردانی عقل و هوشیاری برای کمترین برداشتهای ناقص خود ، باید بهای گزافی بپردازد . تقریبا همه آدمها حداقل یکبار به چنین دریایی پریده اند !

به خاطر بیاورید چه پر خطر و بی ساحل شما را در افسون خود غوطه ور کرده و ...

 

5- تمرکز: کوشش بیش از حد برای جابجایی سطوح آگاهی

 

6-خودبزرگبینی: بزرگترین دشمن ما که باعث می شود از وقایع اطراف رنج ببریم و بدون آن آسیب ناپذیر می شویم (البته با توکل به خدا). هرگز با ملایمت نمی توان به جنگ آن رفت. درست بخورید،کافی بخوابید،در شادیهای دیگران شریک شوید ولی ...

مدام مواظب رفتار و افکارتان باشید، تمام گناهها بازتاب خودبزرگبینی اند.

 

7-بی عیب و نقص بودن : استفاده مناسب از انرژی و به جریان انداختن آن برای اتصال به مبدا هستی

8- فهرست استراتژیک : مدتی خودتان را زیر نظر بگیرید ، مثل یک ناظر جدا از خودتان، و سعی کنید کاملا بدون تعصب در مورد کارهایتان نظر بدهید .بعد یک فهرست از تمام کارهای روزمره تان تهیه کنید و تصمیم بگیرید که حذف یا تغییر کدامیک در مصرف انرژی شما صرفه جویی می کند .این فهرست استراتژیک مجموعه الگوهای رفتاری شماست که باید دست کم هر سه،چهار روز یکبار آن را بازنگری و اصلاح کنید.

خواهید دید که در فهرستتان خود بزرگبینی بیشتر از همه وقت می گیرد .

 

9-خودآزمایی : وقتی فکر می کنید در یک مساله بی عیب ونقص شده اید در میدان عمل خودتان را آزمایش کنید و دائما به رفتارهایتان توجه کنید.

 

10-خرده ستمگر : هر عاملی که همیشه ما را ناراحت کرده است مثلا آدمهای تحمل ناپذیری که در مواضع قدرت قرار دارند و دیگرانی که رفتارشان ما را خرد می کند .

همه اینها عامل فرسایش خودبزرگبینی ما هستند و می توانیم در عین مبارزه با آنها برای اصلاح یا نابودیشان ، از حضورشان برای اصلاح خودمان هم استفاده کنیم .

 

نکته ها :

 -برای سالک واقعی حتی بدترین ستمگران هم خنده دار هستند .

-نباید بدون استراتژی با خرده ستمگر مواجه شد .

-نباید اعمال و احساسات خود و خرده ستمگر را زیاد جدی گرفت .

-آنچه ما را در مقابله با خرده ستمگر از پا در می آورد ،فرسایش عادی خودبزرگبینی ماست و اینکه فکر کنیم شخصیتمان خرد شده است

-اگر با خشم و غضب و بدون خویشتن داری اقدام کنیم ، شکست خورده ایم و هر کس شکست بخورد ، به خرده ستمگر می پیوندد .

 

نکته بسیار مهم :

آنچه یک انسان را به خرده ستمگر تبدیل می کند ، استفاده بیش از حد، مغرورانه و غلط از محدوده شناخته هاست .

 

11- خویشتن داری : حفظ روحیه وقتی که حس می کنید دارید زیر پا لگدمال می شوید

12-انضباط : گردآوری همه اطلاعات در مورد خود ، خرده ستمگر و نقاط ضعف ، قوت و خصوصیات رفتاری هر دو ، در حالی که تو را خرد می کنند .

 

13- وقت شناسی : رهایی از آنچه تا کنون به تاخیر افتاده است. وقت شناسی دریچه سدی است که توسط خویشتن داری ، انضباط و شکیبایی ساخته ایم تا با برنامه ریزی انرژی بی کران هستی را در زندگی خودمان به جریان بیاندازیم .

 

با آرزوی موفقیت و سر بلندی تمام انسانهایی که

 گامهایشان را در راه حقیقت بر می دارند.

 

 

پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1390

در خیابان ویسکانسین مثل خیلی‌ جاهای دیگه واشنگتن دی سی‌ بی‌ خانمانها کنار خیابان هستند، اکثرا سیاه پوستند. اما یک خانم سفید پوست هم هست که همیشه از ایستگاه فرندشیپ‌هایت سوار اتوبوس می‌‌شود و تا آخر جرج تاون می‌‌آید، چند کیسه دارد که لباسهایش در آن است . همیشه وقتی‌ از اتوبوس پیاده می‌‌شود در ویترین اولین مغازه نگاه میکند تا خودش را در شیشه آن ببیند و موهایش را مراتب کند. با خودش زیاد حرف میزند. داشتم فکر می‌کردم که مسیح در جایی گفته که خداوند هیچ گنجشکی را گرسنه نمیگذارد، چه برسد به آدمی‌. در حال شک و تردید بودم، دختری که جلوی من راه میرفت غذایی که از بالای خیابان خریده بود را به مرد سیاهپوست بی‌ خانمان گرسنه یی داد که برای خرید غذا از عابران پول می‌خواست....گنجشک‌ها بین شاخه‌های درختان خیابان ویسکانسین بازی میکردند.


یکشنبه 19 تیر ماه سال 1390

این عکسها را یکی‌ از دوستان قدیمی‌ از صالح آباد ایلام فرستاده، خواسته روی وب منتشر شود...............






دوشنبه 13 تیر ماه سال 1390

امروز چهارم ژولای هست، روزی که اینجا تعطیل است و همه روز استقلال آمریکا را جشن میگیرند. پارسال این روزها را دقیقا یادم هست همین جا بودم ، زمان با همهٔ کش آمدنش چه زود می‌گذرد. داشتم از مراسم روز استقلال می‌گفتم که در آمریکا مردم از هر فرصت کوچکی برای شادی استفاده میکنند، اینجا این قدر آدمها را مشغول کار می‌کند که گاهی ممکن است یادشان برود شادی کردن را، به همین خاطر از هر فرصتی استفاده میکنند برای شادی کردن. (ماهیت و چیستی شادی و اینکه اصلا شادی چیست را بحث نمیکنم).

امسال کار‌های عقب مانده مجال گشت و گذر در شهر را از من گرفته ، خیلی‌ کارهای زیادی هست که مانده هست، کوله باری از کارها................اما حتا گاهی زیر همین کوله بارها هم باید به زندگی‌ فکر کرد که زندگی همین ثانیه هست اگر بدانیم......


یکشنبه 12 تیر ماه سال 1390

جهان کتاب مقدس است

که آیه‌های آن را حک‌ کرده اند نه بر کاغذ

که بر برگ درخت سبز،

و چشمان گنجشکان

هنگامی که در پی‌ آشیانه میگردند

و بر صدای آب

و بر سکوت همهٔ کوچه‌های عرفانی


جهان قران ناطق است

به آفتابگردان رقصان در باد نگاه کن

که بر نگاه آفتاب خمیده است

بخوان بخوان

وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ یَسْجُدَانِ

بخوان به نام پروردگارت که خلق کرد

رسالت توست خواندن راز جهان

در بازی کودکان هنگامی که در پی‌ هم می‌‌دوند

درویش قصه‌های دور سرزمین خاک

همین کوچه‌های عرفانی

مقدّس‌ترین جای زمین است

اگر خورشید به آن می‌تابد

که: کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ






جمعه 20 خرداد ماه سال 1390

اسد همیشه به من می گفت : موقع امتحان کفش های نوت رو بپوش . چرا ؟ - بپوش . دوباره...... چرا ؟ به خاطر کوزه به سرها . آخه مگه این کوزه به سر ها کی ان ؟

اسد فقط یک بار گفت که این کوزه به سر ها همون مولانا اند ، همون حضرت علی اند ، همون خیام اند  ، همون مسیح اند ، که این کوزه های آب ، همون معرفتشونه که توشه راهه و عشق به دیگران که به عنوان موسیقی متن همراهشونه . اونا به آگاهی رسیدن و جماعتی هم از میوه آگاهی اونها استفاده می کنن و خواهند کرد .


پری- داریوش مهرجویی



پنجشنبه 19 خرداد ماه سال 1390
طیّ دو هفتهٔ گذشته با خیلی‌ از آدم‌های قدیمی‌ که در زندگی‌ دیده‌ام صحبت کرده ام. آ دمها که از هم دور میشوند قدر هم را بیشتر می‌‌دانند. نکتهٔ مهم در صحبتهای همهٔ این دوستان قدیمی‌ بی‌ قراری آنهاست. من هم با آنها موافقم انسان موجودیست پویا، ایستادن همان مردگیست، خیلی‌ از احساسات ما خیلی‌ از بر داشت‌های ما از زندگی‌ محصول تقابل حسّ سکون و حرکت است. یادم می‌‌آید دبیرستان سر یکی‌ از کلاسها من برای یکی‌ از معلّمها نتیجه گیری کردم که جهان و انسان هر لحظه در حال آفریده شدن هست، یعنی‌ ما هر لحظه حیات خودمان رو از مبدأ هستی‌ میگیریم، ما هر لحظه آفریده می‌شویم، من در این لحظه با من قبلی‌ در لحظهٔ قبل فرق می‌کند. جالب بود که بعد ها فهمیدم همهٔ اینها چارچوب اصلی‌ برخی‌ نظریات ملا صدرا است. درک این نکته که حیات یک سیستم دینامیک هست و در حال حرکت، باعث میشود که دید ما نسبت به خیلی‌ پدیده‌ها عوض شود، من همیشه به این فکر می‌کنم که ۱۰۰ یا ۲۰۰ ساله دیگر همهٔ آدم هایی‌ که الان  هستند دیگر نیستند: نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر . حالا هر چه که ما با خود میبریم کنش‌ها و واکنش‌های ما نسبت به پدیده‌های حیات هست وگرنه در هر حال زندگی‌ ما را با خود خواهد برد....نزاع بر سر دنی دون مکن درویش..................

چهارشنبه 18 خرداد ماه سال 1390

سال پیش حوالی همین روزها نوشتن در اینجا را شروع کردم. از یک سال پیش تا حالا خیلی‌ چیزها عوض شده، من دوباره برگشته‌ام به جرج تاون، شهری و دانشگاهی که یک جورهایی به من آرامش می‌‌دهد. قبلا هم گفته بودم که زندگی‌ بازی رودخانه مانندی است که ما را با خود می‌‌برد آنجا‌ها که میخواهد. پس اضطراب زندگی‌ احساس پوچی هست،پس فکر کردن به آینده‌های دور معنی‌ ندارد، فقط باید صبور بود و منتظر تا زندگی‌ خودش حرفهایش را بزند.آمدن به آمریکا حداقل به من نشان داد که در زندگی‌ فقط باید صبور بود و منتظر، گاهی وقت‌ها حتا می‌توان انتظار معجزه داشت. برای کسانی‌ که به روز مرگی عادت کرده اند خیلی‌ چیزهای زندگی‌ تعریف نشده هست، یعنی‌ زبان زندگی‌ جوری است که برای درکش باید خیلی‌ فضاهای مختلف را درک کرد، گاهی درک این فضاها نیاز به مشقت ، تنهایی‌ و تجربه‌های سخت دارد. درک زبان زندگی‌ و دانستن فیزیولوژی زندگی‌ به معنی‌ چیزی فراتر از آنچه که چشمهای ما می‌‌بیند، تنها وظیفه انسان است، که رودخانهٔ زندگی‌ را اضطراب معنایی ندارد.

دوشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1390

کمتر نوشتم چون پایان فصلی بود و آغاز فصل دیگری...... خیلی چیزها عوض شد در چند هفته اخیر و خیلی چیزها قرار است عوض شود..........باشد که در موج زندگی گم نشوییم......... از فردا دوباره می نویسم......



   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>